باغی بود که باغچه اش کردند

علی جلالی نجف آبادی

سالها بود که پرنده در این موقعاز سال به این شهر و کوهپایه زیبا می آمد. او پر می کشید و بر فراز آسمان به سوی آنشهر شلوغ و پر هیاهو می رفت. شاید کمی دیگر به آنجا می رسید. در یادش به باغها ودرختان اطراف شهر فکر می کرد. با خود می گفت حتما باید سری به باغ زیبای ظهیرالدولههم بزنم. در آنجا بود که احساس عجیبی به او دست می داد. بر بام آسمان خود را شناوررها می کرد و بر روی امواج هوا سور می خورد. کم کم از دور بوی دوده و غبار به مشامشمی رسید. با خود حدس زد شاید جایی در آن شهر آتش گرفته باشد. به هر حال برای او مهمنبود. چون او با شهر کاری نداشت بلکه باید به طرف باغات شمال شهر می رفت تا در یکیاز آنها بر روی شاخساری بنشیند و با وزش نسیم بهاری به آواز و چهچهبپردازد.

رفت و رفت تا به شهر رسید. به زیرپایش نگاه کرد. خدای من چه می دید این همه هیولاهای آهنین و سیمانی از کجا پیدایشانشده بود؟ بال زد و به سمت شمال تغییر مسیر داد. ولی هرچه می رفت و نگاه می کرد ازباغ و درخت و نهرهای پر آب خبری نبود. به خود دلداری داد و باز هم پر زد و رفت. بالاخره از آن بالا منظره آشنایی دید. باغ ظهیرالدوله بود. اما چقدر کوچک و محقرشده بود. با خود گفت: پس آنهمه درخت کجا رفتند.اینجا قبلا که من می آمدم باغ بود نهباغچه! چرا اینهمه ساختمان غول آسا در اطراف آن ساختهاند!؟

چاره ای نداشت. ارتفاعش را کم کرد و پایین آمد. بر روی شاخه لختی که هنوز از خواب زمستان بیدارنشده بود نشست. نگاهی به اطراف انداخت. پیرزن را دید که مثل همیشه مشغول کار بود. صدایی کرد. اما پیرزن به او توجهی نداشت. از شاخه پایین آمد. بر روی قبرهای پر ازبرگ خشک و چوبهای خشکیده نشست. گویی مدتهاست که کسی اینجا را تمیز نکرده است. بهپیرزن مهربان نگاه کرد. دید که او چقدر پیر و فرتوت شده و با هیکل نحیف و لاغرش درمیان قبرهای داخل باغ از این سو به آن سو می رفت. باز هم سروصدا کرد اما پیرزنمتوجه نشد. تا اینکه کمی جلوتر رفت و بالهایش را جلوی او بر روی زمین کشید. پیرزنمتوجه حرکاتش شد و به سمت او برگشت. نگاهی آشنا کرد ولی کمی تأمل کرد. شاید در پسذهن فرتوتش در پی نشانی آشنا بود. پس از گذشت چند لحظه پرنده احساس ناامیدی کرد وخواست که پرکشیده و برود، ولی ناگهان برقی در چشمان کم فروغ اما مهربان پیرزندرخشید. گویی پرنده را شناخته باشد، گفت: اومدی عزیزم... چقدر دیر کردی... نگفتی مندلواپست می شدم ...

سپس لنگ لنگان به سوی اتاقش رفتتا مثل قدیم برای او آب و دانه بیاورد. پرنده همانطور با نگاههای ساده و معصومانهاش به پیرزن نگاه می کرد. می دید که چه سخت وسنگین گام بر می دارد. دیگر از آنجوانی و طراوت خبری نبود. با خود گفت: چقدر زود گذشت؟

دوباره برروی شاخه ای پرید و بهاطرافش نگاه کرد. کسی در قبرستان نبود. همانطور که پیرزن پیرونحیف شده بود باغ همکوچکتر و فرسوده تر گشته بود. بار دیگر از جا پرید و به آسمان پر کشید. از بالا بهباغ نگاه انداخت و در گرد آن پرواز کرد. در همان حال نگاه می کرد و میدید که درجاهای مختلف باغ و بر روی سنگ قبرها و جای درختان قدیمی و زیبای آن، ساختمانهایبزرگ و بلندی ساخته شده اند، که ظاهر ترساناکشان بر درختان معصوم باغ و قبرهای غریبو به جای مانده سایه انداخته بود. باز هم پایین آمد و بر روی قبرها از این سو به آنسو می پرید. تا اینکه ناگهان سنگ قبری دل نازکش را لرزاند. قلب معصوم و کوچکشناگهان تکانی خورد. این سنگ قبر آشنا بود. با خودش گفت: اگر به خانه من آمدی برایمن ای مهربان چراغ بیاور.

پیرزن آمد ولی از پرنده خبرینبود. قطره اشکی از گوشه چشمانش بر روی گونه خسته و چروکیده اش غلطید و در شیارهایبه جای مانده از گذر زندگی فرو رفت. او طبق معمول دانه ها را بر روی قبر فروغ ریختو زیر لب گفت:

غرق غم دلم به سینه میتپد

با تو بیقرار و بی توبیقرار

وای از آن دمی که بیخبرزمن

برکشی تو رخت خویش از ایندیار

 

/ 0 نظر / 8 بازدید