کلون (قفل! یعنی که کلیدی هم هست)

نوشته‌های علی جلالی نجف آبادی
 
فرار از کار و ظهور فقر
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦ : توسط : علی جلالی نجف آبادی

فرار از کار و ظهور فقر

روزگاری بود که فرار از محل کار و باصطلاح «فلنگ را در نیمه کار بستن»، در رفتن، یا دیر رسیدن بر سر کار و یا حضوری همراه با بیکاری بسادگی مسیر نمی­شد. یکی از علل مهم که نمی­گذارد این بهانه­ها ظاهر شوند وضه کوچه­ها و خیابان­ها بود. بدین معنی که نه ترافیکی وجود داشت و نه آلودگی و غش کردن­های ناگهانی ماموری در حین اجرای ماموریت خود. امروز وضع چنین نیست از محل کار و یا خانه که  بیرون می­زنی و می­خواهی چند کار در چند محل تهران بپردازی، تقریبا معلوم است که حتی انجام یکی آن کارها هم چندان ممکن نیست. بهتر است ماجرایی را دنبال کنیم.

ماجرای انجام کاری در تهران:


1- صبح ساعت 9 از خواب برخاستم زنم گفت چرا اینقدر دیر به اداره ات می­روی؟ به او گفتم مهم نیست، با این وضع خیابان­ها همیشه دلیلی برای تاخیر پیدا می­شود. به خود گفتم روزگاری بود که برای ارضاء تنبلی خود و فراز از این کارهای تکراری و کسل­بار، ناچار بودی هزاران بهانه را زیر و رو کنی و با هزار وسواس یکی را انتخاب نمایی، اکنون مهم­ترین بهانه و دلیل دم دست تو است مثلا کافیست از ترافیک و چند تصادف بین راهی سختی بگویی خدا حفظ کند این دست اندرکاران رادیو که اخبارش را مدام از رادیو بگوش می­رسانند و راه­های تصادف کرده و بسته شده را با صدای بلند جار می­زنند.

2- وارد محیط کار که شدم آه از نهادم برآمد متوجه شدم که از حقوق خبری نیست این بود که فریادم به هوا رفت اما در درون به خود  می­گفتم کجایی ای ارباب رجوع عزیز؟ دستت چو نمی­رسد به خانم­ خانه، دریاب و کنیز مطبخی را.

3- طبق معمول جناب معاون در راهرو اداره خرم را گرفت و گفتند چرا دیر اومدی؟ منهم مثل یک ضبط صوت گفته­های رادیو را بدون انداختن یک واو در مورد راههای بسته از ترافیک تکرار کردم. معاون که همان چند لحظه پیش همین جملات را از رادیو شنیده بود با تعجب به فکر فرو رفت و منهم با استفاده از این وضعیت فلنگ را بستم و به اتاق کارم فرار کردم. صدایش را از درون اتاق می­شنیدم که می­گفت: که اقلا اگر دروغ می­گویی انشایش را عوض کن!

4- پیشخدمت اداره داشت استکان چای را مقابل من می­گذارد که روزنامه را باز کردم و دیدم این سئوال را مطرح کرده که چرا حقوق یک فرد ایرانی باید از حقوق مشابه فرنگی­اش کمتر باشد. به خود گفتم چرا این نویسنده ؟ به اداره ما نمی­آید و با روش کار ما آشنا نمی­شود تا تا پاسخ پرسش خود را پیدا کند؟

به قول مولانا                                       

آفتاب آمد، دلیل آفتاب

اگر کار را همان عرضه تلقی کنیم ( چرا که کار است که موجب افزایش عرضه می­شود) و فرد را در مقابل آن نماد تقاضا ( چرا که فرد است که موجب بروز قدرت تقاضا می­شود). آن­گاه هر تعداد که از ساعات کار خود بدزدیم، در حقیقت در حق خود اجحاف کرده­ایم، چرا که از عرضه کم کرده و طبعا موجب برهم خوردن تعادل عرضه و تقاضا می­شویم. مثلا فردی که یک ساعت کار مفید دارد ولی برای هشت ساعت حقوق می­گیرد، بدان ؟ است که یک واحد عرضه ایجاد می­کند در حالیکه هشت برابر آن تقاضا دارد. این بدان معنی است که کالا هشت برابر گران­تر خواهد شد.

به هر تقدیر بهانه­های کوچک برای فرارهای کوچکتر همیشه موجب بروز پدیده­ای می­شوند که همه نامش را می­شناسیم نامش همان فقر است.

در کشور ما، ضعف مدیران در بهره­ور کردن محیط کار (از طریق انتخاب افراد با استعداد و توانمند) از یکسو نادانی ما نسبت به این نکته که فرار از کار زرنگی تلقی نمی­شود، دو دلیل عمده ظهور فقر شده­اند.

محسن قانع بصیری