کلون (قفل! یعنی که کلیدی هم هست)

نوشته‌های علی جلالی نجف آبادی
 
باغی بود که باغچه اش کردند
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳ : توسط : علی جلالی نجف آبادی

علی جلالی نجف آبادی

سالها بود که پرنده در این موقع از سال به این شهر و کوهپایه زیبا می آمد. او پر می کشید و بر فراز آسمان به سوی آن شهر شلوغ و پر هیاهو می رفت. شاید کمی دیگر به آنجا می رسید. در یادش به باغها و درختان اطراف شهر فکر می کرد. با خود می گفت حتما باید سری به باغ زیبای ظهیرالدوله هم بزنم. در آنجا بود که احساس عجیبی به او دست می داد. بر بام آسمان خود را شناور رها می کرد و بر روی امواج هوا سور می خورد. کم کم از دور بوی دوده و غبار به مشامش می رسید. با خود حدس زد شاید جایی در آن شهر آتش گرفته باشد. به هر حال برای او مهم نبود. چون او با شهر کاری نداشت بلکه باید به طرف باغات شمال شهر می رفت تا در یکی از آنها بر روی شاخساری بنشیند و با وزش نسیم بهاری به آواز و چهچه بپردازد.

رفت و رفت تا به شهر رسید. به زیر پایش نگاه کرد. خدای من چه می دید این همه هیولاهای آهنین و سیمانی از کجا پیدایشان شده بود؟ بال زد و به سمت شمال تغییر مسیر داد. ولی هرچه می رفت و نگاه می کرد از باغ و درخت و نهرهای پر آب خبری نبود. به خود دلداری داد و باز هم پر زد و رفت. بالاخره از آن بالا منظره آشنایی دید. باغ ظهیرالدوله بود. اما چقدر کوچک و محقر شده بود. با خود گفت: پس آنهمه درخت کجا رفتند.اینجا قبلا که من می آمدم باغ بود نه باغچه! چرا اینهمه ساختمان غول آسا در اطراف آن ساخته اند!؟

چاره ای نداشت. ارتفاعش را کم کرد و پایین آمد. بر روی شاخه لختی که هنوز از خواب زمستان بیدار نشده بود نشست. نگاهی به اطراف انداخت. پیرزن را دید که مثل همیشه مشغول کار بود. صدایی کرد. اما پیرزن به او توجهی نداشت. از شاخه پایین آمد. بر روی قبرهای پر از برگ خشک و چوبهای خشکیده نشست. گویی مدتهاست که کسی اینجا را تمیز نکرده است. به پیرزن مهربان نگاه کرد. دید که او چقدر پیر و فرتوت شده و با هیکل نحیف و لاغرش در میان قبرهای داخل باغ از این سو به آن سو می رفت. باز هم سروصدا کرد اما پیرزن متوجه نشد. تا اینکه کمی جلوتر رفت و بالهایش را جلوی او بر روی زمین کشید. پیرزن متوجه حرکاتش شد و به سمت او برگشت. نگاهی آشنا کرد ولی کمی تأمل کرد. شاید در پس ذهن فرتوتش در پی نشانی آشنا بود. پس از گذشت چند لحظه پرنده احساس ناامیدی کرد و خواست که پرکشیده و برود، ولی ناگهان برقی در چشمان کم فروغ اما مهربان پیرزن درخشید. گویی پرنده را شناخته باشد، گفت: اومدی عزیزم... چقدر دیر کردی... نگفتی من دلواپست می شدم ...

سپس لنگ لنگان به سوی اتاقش رفت تا مثل قدیم برای او آب و دانه بیاورد. پرنده همانطور با نگاههای ساده و معصومانه اش به پیرزن نگاه می کرد. می دید که چه سخت وسنگین گام بر می دارد. دیگر از آن جوانی و طراوت خبری نبود. با خود گفت: چقدر زود گذشت؟

دوباره برروی شاخه ای پرید و به اطرافش نگاه کرد. کسی در قبرستان نبود. همانطور که پیرزن پیرونحیف شده بود باغ هم کوچکتر و فرسوده تر گشته بود. بار دیگر از جا پرید و به آسمان پر کشید. از بالا به باغ نگاه انداخت و در گرد آن پرواز کرد. در همان حال نگاه می کرد و میدید که در جاهای مختلف باغ و بر روی سنگ قبرها و جای درختان قدیمی و زیبای آن، ساختمانهای بزرگ و بلندی ساخته شده اند، که ظاهر ترساناکشان بر درختان معصوم باغ و قبرهای غریب و به جای مانده سایه انداخته بود. باز هم پایین آمد و بر روی قبرها از این سو به آن سو می پرید. تا اینکه ناگهان سنگ قبری دل نازکش را لرزاند. قلب معصوم و کوچکش ناگهان تکانی خورد. این سنگ قبر آشنا بود. با خودش گفت: اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور.

پیرزن آمد ولی از پرنده خبری نبود. قطره اشکی از گوشه چشمانش بر روی گونه خسته و چروکیده اش غلطید و در شیارهای به جای مانده از گذر زندگی فرو رفت. او طبق معمول دانه ها را بر روی قبر فروغ ریخت و زیر لب گفت:

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بیقرار و بی تو بیقرار

وای از آن دمی که بیخبر زمن

برکشی تو رخت خویش از این دیار