کلون (قفل! یعنی که کلیدی هم هست)

نوشته‌های علی جلالی نجف آبادی
 
پاپانوئل را دیدم
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ : توسط : علی جلالی نجف آبادی


پاپانوئل را دیدم

بعد از ظهر سردی بود و مدت ها می گذشت که برف نمی بارید. پیچ رادیو باز و گوینده مشغول گفتن اخبار بود. تنها کلماتی که شنیده می‌شد


بحران بود و غارت و ترور و کشتار و گرسنگی، از خاورمیانه بگیر تا آفریقا،‌ از نیویورک بگیر تا بغداد،‌ ‌همه و همه حکایت از کینه و خون می‌داد. گوینده آنقدر با خونسردی این کلمات را ادا می‌کرد که وحشتم گرفت و به‌خود گفتم این بی تفاوتی هزاران بار زشت‌تر از آن همه خونریزی و بیدادهاست.

ای کاش در این زمان و در این بعد از ظهر سال نو باز هم ‌می‌توانستم چون سال‌های قبل پاپا نوئل را ببینم و قهوه‌ای باهم بنوشیم. و من همچون قدیم ازنگاه پرمحبتش خود را سیراب کنم. سر بر دامنش بگذارم و از او بپرسم کی و چه وقت این همه ظلم و خون‌ریزی‌ها به پایان می‌رسد. آن چه زمانی است که دیگر زندانی در جهان نباشد و دیگر کسی اعدام نگردد. از او بپرسم که چرا نمی‌توانیم خطر از دست دادن حساسیت‌هایمان به این جریان‌های زشت را احساس کنیم؟

غرق در این افکار بودم که قامت چاق و کوتاه پاپانوئل با آن لباس قرمز و کلاه با مزه‌اش در آستان درب ظاهر شد. بر خلاف سالهای گذشته از چهره‌اش غم سرازیر شده بود،‌ بطوریکه کاملا متعجب شدم. آنقدر که تکانی بخود ندادم تا او را در زمین گذاشتن کوله‌بار سنگینش کمک کنم.

او بعد از گذاشتن کوله‌بارش نگاهی به من کرد و از تعجب من تعجب کرد و گفت: چیه تا کی می‌خوای اینطوری به من زل بزنی؟ پاشو جوون وقتشه تکون بخوری من وقت زیادی ندارم.

من به خود آمدم و لبخندی زدم و با خوشحالی از او پرسیدم: هی پاپانوئل چه‌ خوب کردی که اینجا آمدی.

 دستمال سفید و چهارگوشش را از جیب بغلش درآورد و در حالیکه عرق روی پیشانیش را پاک می‌کرد گفت: خسته‌ام...

تازه به خودم آمدم. از جایم بلند شدم و به او کمک کردم تا گرد سرما را از روی شانه و کلاهش بتکاند. او در همین موقع به من نگاه کرد و گفت : پیر شدی جوون.

کوله پشتی سنگینش را جابجا کردم و پرسیدم: چرا اینقدر خسته‌ای؟

در حالیکه بر روی صندلی می‌نشست، با آهی عمیق و صدایی پر از رنج جواب داد: چرا نباشم. از کاری که می‌کنم راضی نیستم.

پرسیدم: چرا؟

جواب داد: بخاطر اینکه در کوله بارم چیزی جز اسباب بازی وسرگرمی شادکننده ندارم.

دوباره و اینبار با تعجب بیشتر پرسیدم: ای پاپا! خوب این که بد نیست.

نگاهی عاقل‌اندرسفی به من کرد و گفت: هه ... انگار خوابی و از همه جا بیخبر.

در حالیکه قهوه‌ای داغ برایش می‌ریختم گفتم: چطور مگه!؟

قهوه را به دستش دادم و در حالیکه بر روی صندلی روبرویش می‌‌نشستم به چهره‌ی پر از دردش نگاه کردم.

تا به حال او را اینچنین شکسته و غمگین ندیده بودم. دستان چروکیده و بزرگش را دردست گرفتم. در این موقع قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمانش بر روی گونه‌ی سفید و پر از ریشش چکید و در حالیکه از شدت بغض، صدایش در گلویش می‌شکست گفت: با کدام هدیه می‌توانم دل دخترکوچک و یتیم شده‌ای که شکم گرسنه‌اش را بر روی ریگهای صحرا قرارداده آرام کنم. با کدام هدیه می‌توانم دل داغدار پدر فرزند از دست داده یا مادر سینه خشکیده را شاد کنم. در حالیکه دستانش را در دست می‌فشردم سعی کردم آرامش کنم وگفتم: کار زیادی نمی‌شه کرد.

در جواب سرش را پایین انداخت و گفت: ای کاش چیزی بیشتر از چند اسباب بازی و سرگرمی میداشتم تا بتوانم شکم گرسنه‌ی آنها را سیر و عزیزان از دست داده‌اشان را به آنها باز گردانم.

دلم به درد آمد و گفتم: به هرحال این چیزی است که وجود دارد و واقعیت است.

گفت: می‌دونم باید برم. برام دعا کن. خواست که از جایش بلند شود اما ناگهان نتوانست و دستش را روی قلبش گذاشت. سعی کردم او را بگیرم. صورت مهربان و گرمش ناگهان از دردی جانکاه در هم فرو رفت. زیربغلش را گرفتم و آرام بر روی صندلی نشاندمش. سعی کرد که دوباره لبخند بزند. نگاهم کرد و گفت: چیزی نیست، کمی خسته‌ام،

 دوباره از جایش بلند شد. با نگرانی گفتم: کاش می‌توانستم کاری برایت انجام دهم.

لبخندی گرم و مهربانانه زد و گفت: بله... تو می‌توانی کار زیادی برای من انجام بدی.

با اشتیاق گفتم: چه کاری؟ بگو هر چه از دستم بر بیاد برایت انجام می دهم.

در حالیکه کوله بار سنگینش را بر روی شانه‌اش می‌گذاشت گفت: با مهربانی کردن در حق انسانهای دیگر به من کمک کن و بار سنگین بی مهری این روزگار را از روی سینه‌ام بردار. سعی کن انسان باشی.

سپس با قدمهای سنگین از چهارچوب در اتاق گذشت و خارج شد.

او رفت و من همانطور که ایستاده بودم، رفتن او را باور می‌کردم. او خسته بود و قلبش از این همه گرفتاری و رنج به درد آمده بود.

از خودم پرسیدم : یعنی سال دیگر پاپا نوئل را می‌بینم؟


سال نو مسیحی بر همگان مبارک