کلون (قفل! یعنی که کلیدی هم هست)

نوشته‌های علی جلالی نجف آبادی
 
شعر بی شعر


رقص در سنگستان


او مي رقصد

با دامني خونين

در برابرش

مردي با موهاي خاك الود

چشماني به رنگ خون

زباني خشك

لباسهايي غرقه در خاك

پيشاني تيره از برخورد سنگ ها

ريش هايي حنايي رنگ

سلاح آتشين در دست

او مي رقصد

مرد مي غرد

او مي گريد

مرد مي چرخد

او بر خون پاي مي کوبد

مرد آب دهان بر پاهاي او مي اندازد

او مي نالد و مي افتد

مرد خشمناك ميدود

او نفس ندارد

مرد چون گرگي پر نفس

مي غرد و او را بو مي كشد

او مي گريد

مرد مي خندد

او التماس نمي كند

مرد التماسش را مي خواهد

او بر خاك مي غلطد

مرد بر سينه اش ايستاده

او منتظر شكستن است

فرود سنگ ها

بر سينه ي پر دردش

بر نگاه پر عشقش

بر دستان پر تاولش

مرد مي زند

تا كه خون فواره كند

از سر وسينه ي او

مرد بر پيكر او مي رقصد

او چون گلبرگ بر باد

مي رقصد

اما مرد در حسرت گلبرگ ها

گلبرگها مي رقصند

و باد

مرد را به دنبال آنها

مي رقصاند

...........................................................

در ميان ابرها

بر فراز كوه ها

مي جويم آن نداي خسته را

تا كه مي يابم

شكسته، اما ايستاده

بر قامتي خونين

اما استوار

بر بلنداي بلندي

در دل داغ كويري

بر لب درياي بي مهري

با لبي تشنه

كه دورند از تمناي فراتش

مي فشاند دستها را بريده

بر ركاب عشق

تا كه شايد بشنويم ما

بر نهيب و بانگ،

‌ او را

كيست تا ياري كند ما را

........................................................

در کوچه پس کوچه‌های شهر

می‌روم، اما نه آهسته

در پی اویم

میان بی کسان

تا بیابم

دست او را

دست گرم و مهربانش را

تا دوباره من بیابم

آن نوازشهای مهربانش را

می‌روم تا که شاید

آن لب خشکیده‌ام را

کنم سیراب

بسازم با کلامش

گوش دل را

عاشقانه

میروم من

صاف و ساده

............................................

پيكري چون ياس داري

نگاهي چون تمنا

تنت را بر لبانم عرضه دار

تا ببوسم عاشقانه رازدان سينه‌ات

تا كنم داغ آن لبان داغدارت را

نگاهم كن كه همچون مار

نگاهت را ميان

شرم و شوقم

داغدار نگاهي تازه يابم

....................................................