کلون (قفل! یعنی که کلیدی هم هست)

نوشته‌های علی جلالی نجف آبادی
 
؟!این نه منم!؟

قسمت دوم

نگاهم به دسته اي مخالف دولت افتاد كه با شعارهاي تند و حق به جانبانانه، حقوق و دست مزد عقب افتاده ي خود را از دولت طلب مي كردند. بيشتر آنها كارگراني بودند كه از كشور آلمان آمده و قصد داشتند تا در بنگاله قند توليد كنند. اما خوب به هر حال پيمانكار روسي آنها حق و حسابشان را چند ماهي نپرداخته و به قول خودماني پيچانده بود و نمي خواست كه كاري كند. به هر حال سلطان "چيچو" كه يك چيني اصيل بود و چند سالي بر تخت شاهي مملكت ما نشسته بود، به شكلي تمام عيار دست نشانده ي روسيه شده و سعي مي كرد كه همه ي كارهاي مملكت را به دست آنها بسپارد و در عين حال هم با همه ي كشورهاي ديگر دنيا در حال جنگ و صلح به سر مي برد. به هر شكل همين روزها بود كه دولت پادشاهي ما در مراكش به دست مردم كشورمان سرنگون مي شد و اين جاي شادماني بسيار داشت.

من هم در اين موقع به كافه شهرداري رسيدم. وارد آنجا كه شدم كافه را شلوغ و همه ي صندلي ها را پر از مشتري ديدم، در گوشه اي كنار پنجره ي روبه خيابان يك ميز وصندلي دونفره ي خالي ديدم. رفتم و آنجا مستقر شدم. دلم مي خواست نوشيدني خنكي بنوشم اما پول نداشتم. در همين موقع سر وكله ي همان كسي كه منتظرش بودم پيدا شد. زني قد بلند با چهره اي زيبا و اندامي لاغر كه به خوش پوشي و آرايش زيبا در آنجا معروف بود. چشماني درشت و موهاي بلوند و پوستي شكلاتي رنگ داشت. چكمه هاي پاشنه بلندي پوشيده بود كه تا زير ساق پايش مي آمد. شلوار جين تنگي به تن داشت و با يك باراني خودش را خوب پوشانده بود. او مستقيماً به سمت من آمد و پس از كشيدن صندلي طبق معمول روبرويم نشست. تمام مردهايي كه در آنجا حضور داشتند به او نگاه مي كردند. اين در حالي بود كه هيچكدامشان با همسرشان بيرون نيامده بودند.

به هر تقدير اين من بودم كه در ميان آن همه مرد افتخار همنشيني با او را داشتم. او به محض نشستن نگاهي جستجو گر به من انداخت و گفت: چيه طبق معمول يادت رفت به يك خانم با سليقه و شيك سلام كني؟

لحظه اي محو زيبايي او شدم و به شكلي ناخود آگاه گفتم: سلام "كلثوم" جان. با عشوه و طنازي گفت: چه عجب اسم من را فراموش نكردي!

با لبخند گفتم: آخه تو كه اسمت اين نيست! تو اسم واقعيت "آنجلينا" ست.

خنديد و گفت: ديگه اين اسماي بيكلاس را رو من نگذار. ديگه از وقتي كه پاسپورت مراكشيم را گرفتم اسم و رسمم را هم عوض كردم. از اين به بعد من يك زن با كلاس مراكشي هستم. ديگه نمي خوام كسي فكر كنه من كوبايي هستم. تازه مي خوام بدم از اون خال كوبي هاي سنتي و قبيله اي مخصوص هم روي صورتم كار كنند.

به پوست صاف و زيبايش نگاه كردم و با خودم فكر كردم؛ چقدر اين مردم احمق هستند كه با داشتن اصالت و زيبايي بي مثالشان خواستار اصالتي ديگر و خود باخته فرهنگي باديه نشين مي شوند.

آنروز او طبق معمول تمام آنچه كه من مي خواستم سفارش داد و بعد از مدتي صحبت كردن و لاس زدن بلند شد و خواست كه برود. از داخل كيف زيبا و گرانقيمتش دسته اي اسكناس درآورد و به من داد و گفت: دوباره نري قمار!

خنديدم و گفتم: نه خيالت راحت.

با عشوه گفت: شب يك سري به من بزن.

 گفتم: باشه.

او با وقاري بي مثال چرخيد و از من دور شد. من هم از رستوران بيرون زدم و جلوي درب آن ايستادم. در فكر بودم كه چه كنم؟ در همين موقع چشمم به سلماني "آقاجان ميرزا" افتاد به سمتش رفتم و داخل شدم. به هر حال بهتر از اين بود كه در خيابان ول گردي كنم. "آقا جان ميرزا" يك مردي از اهالي شمال واقع در كشور پيشرفته اي در آسيا بود. او مردي لاغر اندام با دماغي كشيده و خميده روبه پايين بود و در حاليكه پشت سرش صاف به نظر مي رسيد با چشماني لوچ به اطراف نگاه مي كرد. او با مهارت زيادي در حاليكه صورتش تمام مدت روز و در حین کار به سمت ديگري از سالن آرايشگاه بود سر مشتريانش را كوتاه مي كرد.

ادامه دارد ...

..................................

قسمت اول

صبح زود از خواب بيدار شدم. مدتي بود كه همين طور بود. هرچند شب قبل دير مي‌خوابيدم اما ني‌دانم چرا زود بيدار مي‌شدم. به هر ترتيب از تخت خواب پايين آمدم. بايد بلند مي‌شدم. امروز تولد "زري" بود. بايد مي‌رفتم و پولي چيزي براي تولدش جور مي‌كردم. سنش 8 ساله بود، ولي همه چيز را خوب مي فهميد. بايد يك كاري مي كردم. "سوزان" زنم و "زري" هم دختر كوچكم بود. من هم مثل هر مرد هندي ديگري هم با يك اسم اصيل، معروف به "جكسون" بودم. بايد براي كار بيرون مي زدم. بعد از آنكه تكه نان بربري خشكي را از گوشه ي سفره ي رنگ و رو رفته بر مي داشتم،‌ سريع از خونه زدم بيرون. سر كوچه با "راچ كا چور" روبرو شدم. اخم هايش را كشيد تو هم و گفت: هي مردك! كي مي خواي حسابت را بدي؟

به او جواب نداده و به راهم ادامه دادم. او پشت سرم فرياد زد و گفت: فكر نكن يادم ميره بايد اين حساب را تصفيه كني. فهميدي؟

به سرعت از آنجا دور شدم. رفتم سر خيابان و سعي كردم خودم را به ايستگاه اتوبوس برسانم. بعد از چند لحظه يك اتوبوس 5 طبقه رسيد و من هم مثل ساير مسافران ديگر با زحمت و فلاكت زياد خودم را داخل انداختم. بليط نداشتم براي همين خودم را در جمعيت گم كردم تا راننده متوجه نشه و من هم خودم را مخفي كنم. با اينكه انوبوس 5 طبقه بود اما بازم جا كم بود. طبقه‌ي اول و دوم و سوم و چهارم براي مردها و پسر هاي جوان بود. طبقه ي پنجم هم نصف آن براي توالت راننده و جاي جارو و تي بود. نصف آن هم براي زنها در نظر گرفته شده بود. به هر ترتيب خودم را با بدبختي جا دادم. داخل اتوبوس مك دانالد ماك را ديدم كه داشت جيب "آجيب راهو" را مي‌ زد. نگاهش كه به من افتاد اخم هاش را كشيد تو هم و من هم چون دنبال دردسر نبودم رويم را كردم سمت ديگر. وقتي رسيديم به ميدان  "نرون بزرگ"،‌ از اتوبوس پياده شدم. رفتم به اداره تئاتر شهرمان به اين اميد كه دوستانم را ببينم. وقتي خواستم وارد شوم ديدم "موريس" داره با "سپيده" كلنجار مي رود كه يالا پولي كه بهت قرض دادم بهم بر گردون. سپيده هم در حاليكه سعي مي كرد اصالت و حجاب خودش را حفظ كند با زحمت زياد او را از خودش دور مي كرد و مي گفت: "من به تو مردتيكه ي جو عن لق بده كار نيستم." رويم را از اونها برگردوندم و رفتم تو سالن.

شلوغ بود. چند نفري داخل سالن پذيرايي تئاتر نشسته و مشغول خوردن قهوه هاي سرخ رنگي بودند كه به تازگي در شهر مد شده بود. مي گفتند اين قهوه ها از كشور كوبا مي آمد. اما دليل سرخ بودن قهوه ها را كسي نمي دانست . اما من فكر مي كردم بالا خره يك روز از هند به كوبا خواهم رفت و راز سرخي قهوه ها را خواهم فهميد. مي گفتند اونجا مردم قهوه ي قهوه اي و سياه نمي خورند. به هر تقدير دلم قهوه مي خواست رفتم سراغ "آق سيد ملك احمد قوچاني" و با حالتي كه انگار نه انگار بهش بدهكارم گفتم: "سلام سيد! چطوري پيرمرد؟ خوبي؟"

با حالتي كه معلوم بود منظورم را فهميده دستي به ريشهاي بلندش كشيد و با نگاهي كه از ته چشمهاي گود رفته و ريزش در مي آمد رو به من كرد و كلاه بافتني كوچكش را روي فرق سرش جابجا كرد و گفت: اولاً پير مرد خودتي و من هم ديگه گولت را نمي خورم. اگر اومدي قهوه ي سرخ كوبايي را مجاني بخوري، كور خوندي من از اين لطفها به تو نمي كنم. در حاليكه سعي مي كردم خونسردي خودم را حفظ كنم با بي حوصلگي گفتم : خودت را لوس نكن پيري! وقتي پولم را بگيرم برات مي آرم و زبون درازت را كوتاه مي كنم. آق سيد نگاهي مهربانانه به من كرد و گفت: چي كار كنم كه دوستت دارم و نمي خوام ناراحت از اينجا بري. بعد دستش را دراز كرد و از زير ميز يك فنجان قهوه ي داغ و تازه برام آورد. انگار كه اين قهوه را همان موقع برايم ريخته بود. اما او داشت با من صحبت مي كرد و اين ممكن نبود. به هر حال بعد از اين كه كمي به چشمانش نگاه كردم قهوه را برداشتم و به گوشه اي رفتم و نشستم. توفكر بودم و داشتم قهوه را مزه مزه مي كردم. در همين موقع "سعد ابن رازي" را ديدم كه از آميركا برگشته بود و در حاليكه لباس سنتي ژاپني ها را بر تن داشت به سوي من آمد و گفت: "هاي، جكسون، خوبي؟"

با لبخند جواب دادم: " هاي، خوبم تو چطوري؟" انگشت اشاره اش را با تمام قوا در داخل دماق چاقش فرو كرده بود و سعي داشت چيزي را بيرون بكشد. به بالاي ميز كه رسيد، هنوز درگير محتويات داخل دماغش بود و بالاخره با كمي كلنجار رفتن، توانست يك جسم چهار گوشه را از داخل آن بيرون بكشد. آن را در حاليكه به محتويات سبز رنگي آغشته بود بررسي كرد و گفت: "مي بيني تو اين دوره زمونه آدم از دست اين كوبايي هاي جاسوس امان و قرار نداره تو دماغ آدم هم بيسيم جاسوسي كار مي گذارند. بعد از اينكه آن جسم را از دماغش خارج كرد. رو به من كرد و گفت بيا ببر بفروشش شايد تو بازار پشت ناصريه ازت بخرندش. با احتياط آن قطعه ي ظريف را از او گرفتم و ضمن تشكر كردن از اين لطف او دستمالي را از روي ميز برداشتم و آن قطعه را داخلش گذاشتم. به هر حال او مي توانست آن را به من ندهد و به آژانس ضد فضولي در مقر فرماندهي برده و تحويل رفيق كارچوف بدهد. قهوه را خوردم. نمي دانم چرا مزه ي دهانم شور و ترش و شيرين مي شد. انگار دهانم پر از خون مي شد. خوب ديگه، خوبي قهوه‌ ي كوبايي به همين بود ديگر. از سالن تئاتر بيرون زدم و به سمت كافه شهرداري رفتم. در بين راه ...